سفر نامه دریاچه گهر
از مدتها پيش كه وصف درياچه گهر را از دوستان شنيده بودم وسوسه عجيبي مور مورم ميكرد كه فرصتي پيدا كرده و سفري به گهرداشته باشيم.راستش دوري راه و نا آشنا بودن به مسير رفت ، كمي از سرعت اجراي تصميمان مي كاست.
دوستي دارم در يكي از روستاهاي اطراف اليگودرز ، فاصله اليگودرز تا درود 20 كيلومتر است و اين دوستمان در كيلومتر 10 اين جاده ، جايي مشهور به قدمگاه در روستايي سمت جنوب جاده به نام چغا گرگ !! زندگي ميكند . داستان آشنايي ما مفصل است. من تبريزي كجا و رفيق اليگودرزي كجا؟
القصه در سال 84 بود كه با اين دوستم آقاي رضايي(البته خيلي ها در اين منطقه اسم فاميلشان رضايي يا گودرزي است مثل تاكستان كه همه يا رحماني هستند يا طاهر خاني....!!!) لرستان را - البته سمت شمال و اطراف اشترانكوه را - حسابي سياحت كرديم.
از تونل برفي و تخت دره(شايد هم دره تخت) تا آبشار بسيار زيباي آب سفيد را و البته دشت شقايقهاي واژگون را و آبشار شيوي و نوژان را ....
وصف دریاچه گهر را هم از او شنیده ی بودم
دوست پزشكي دارم كه او هم ديوانه سياحت در طبيعت است و چندين سفر را باهم بوده ايم كه البته جالبترينش سفر به جمهوري آذربايجان و باكو بوده است.
از عيد 89 كه ديداري تازه كرديم ،قرار و مدار اوليه گذاشته شد تا روزهاي 14 و 15 خرداد در معيت هم سفر گهر را رقم بزنيم. 10 خرداد كه شد جلسه هماهنگي را برگزار كرديم در منزل دكتر بوديم ،ناگفته نماند كسان زيادي كه مقرر بود تشريف بياورند در نيمه راه جا زده بودند و مانده بوديم ما 7 نفر سمجترينها....! به قول ما تركها:
.. gecə oduna gedən çox olar
راستش توضيحش خيلي سخته ترك زبان نباشي نميشه فهميد چي ميگه....!!!
دكتر و خانم دكتر و دو تاي ديگر از بچه ها كه يكي بعدا" به كچل(به سبب قلت موي سر نه من باب تحقير) معروف شد و يه آقاي مؤدب ديگر و خانم كوچولو ،سارا هم با ما ميآمد، دختر دكتر كه 6 سال بيشتر ندارد.
ماشين دكتر پرشيا و ماشين ما مستضعفها هم پرايد فكسني است.
دكتر و بچه ها صبح زود راه افتاده بودند. و بالطبع خيلي جلوتر از ما بودند .قرار بود كه مسير تهران – ساوه – اراك بروجرد و درود را بروند ،مدتها پيش كه دكتر يك بار قبل از ترميم جاده بويين زهرا - ساوه از آن جاده رفته بود ، خيلي اذيت شده بود و ديگر قبول نميكرد كه جاده درست شده و پهنتر شده استو ترجيح ميداد از طريق اتوبان تهران ساوه سفر كند.
ساعت 2 ظهر كه زنگ زدم داشتند در اراك ناهار ميخوردند. ما تازه ساعت 1 از تبريز راه افتاديم . من و عيال عاليقدرم و دوست عيالم.
من اصلا" از اتوبان تبريز زنجان خوشم نميايد – البته بغير از فصل بهار- بخاطر يكنواخت بودن مسير و اينكه اصلا" آبادي بين راه نيست، و من كه به جاده قديم عادت دارم و طبيعت بسيار زيباي آن، برايم تحمل 300 كيلومتر اتوبان بسيار سخت است.
ولي اين بار به خاطر اينكه بايد با سرعت بيشتري ميرفتيم ،بالاجبار از اتوبان رفتيم.
بماند كه خروجي تاكستان را هم رد كرديم و كلي علاف شديم.
ناهار را كه دوست خانمم تدارك ديده بود بين راه در سايه درختي خورديم و به بويين زهرا كه رسيديم آفتاب داشت غروب ميكرد.سر شب به ساوه رسيديم از ساوه آبجوش و تنقلات خريديم و ادامه مسير داديم . به خاطر سه چهار سال شغلي كه در شهر صنعتي كاوه داشتم ، به اين مسير آشنايي زيادي دارم و مسير ساوه به اراك ،چه از اتوبان چه ازجاده قديم و سلفچگان برايم آشنا است.11 شب رسيديم به اراك و ساعت نزديك 2 شب به درود رسيديم .آنوقت شب در خيابانها اصلا بني بشري پيدا نميشد. به هزار زحمت تا درب كارخانه سيمان درود رسيديم و از نگهبان آنجا مسير درياچه را پرسيديم . نشانمان دادند. اما گفتند جاده خطرناكي دارد و بهتر است صبح به سمت درياچه برويد.رانندگي در شب را دوست دارم و شنيدن لفظ خطرناك از زبان نگهبان مرا وسوسه كرد تا به روستاي چشمه اول كه انتهاي جاده آسفالت است ،شبانه رهسپار شويم. مسير پر پيچ و خمي است كه از دو روستاي كوچك ميگذرد و ابتداي آن پارك جنگلي درود است. پارك كه تمام ميشود ديگر چراغي مسير را روشن نميكند مگر نور چراغهاي ماشين خودتان ، بعضا" پيچهاي 90 درجه اي هم در مسير هست كه احتياط بيشتري ميطلبد ، در كل آسفالت خوبي دارد، به غير از جايي كه از ورودي روستاي دوم مسير ميگذرد و اگر ماشينتان سنگين باشد ، كف ماشينتان گير ميكند. فكر ميكنم كل طول مسير 30 يا 35 كيلومتر نيست و موقع رفتن شيب ملايمي دارد - البته به غير از داخل پارك جنگلي – 4 يا 5 كيلومتر مانده به انتهاي جاده يك راه بند برقي شما را وادار به توقف ميكند که متعلق به اداره محيط زيست درود است. چرايي آن هم به اين است كه اين مناطق جزو اماكن حفاظت شده و به اصطلاح قرق ميباشد.
انتهاي جاده آسفالت كه ميرسيم ، جايي شبيه پاركينگ مقابلمان نمودار ميشود كه ورود به آن 3000 تومان آب ميخورد.
قبل از حركت از تبريز از يكي از دوستان به نام آقاي دليري در خرم آباد - طبيعت گردان و كوهنوردان خرم آبادي حتما" ايشان را ميشناسند – حكايت الاغهاي اجاره اي گهر را شنيده بوديم و به يكي از افراد محلي آنجا توسط آقاي دليري سفارش شده بوديم – كه كاش نميشديم – حكايت گهر رفتنمان يكطرف و حكايت الاغ عزيز يك طرف!!!
القصه ، شب رادر چادرمان دو سه ساعتي استراحت كرديم و طبق توافق رفقا قرار شد صبح به سمت درياچه رفته ناهار را تناول كرده و تا شب برگرديم. ابتدا قرار بود كه يك شب در كنار درياچه بمانيم اما ضيق وقت باعث شد برنامه را عوض كنيم.
البته آن مدت كمي را كه در چادر خوابيديم از صداي دل انگيز الاغها حض وافري برديم كه نگو و نپرس ....
با آواز يكي از خران محترم ديگري سر شوق ميآمد و ميخواند و ديگري و ديگري و ديگري...... و اين قصه هنگام برگشت نيز – چنانچه شرحش خواهد آمد - برايمان تكرار شد.
بار الاغ ما خورد و خوراك بود و يك سري لوازم خيلي ضروري ديگر مثل كمكهاي اوليه.....
شال و كلاه كرديم و چادرها را جمع كرديم و ر داخل ماشينها جاسازي كرديم و زديم به راه
حوالي ساعت 6.30 راه افتاديم.
راهنماي ما و كسي كه به اصطلاح راننده الاغ بود ، پسر 8 يا 9 سالهاي بود به نام علي كه پسر همان نگهبان پاركينگ بود. در مقايسه با ساير الاغها باري كه ما به الاغمان بسته بوديم خيلي ناچيز مينمود كه شامل دو عدد كوله و سارا خانم كه گمان نميكنم بيشتر از 40 يا 50 كيبوگرم نبود. اما....
ابتداي مسير شيب نسبتا" تندي دارد كه تا چشمه اول كه يك نمازخانه يا چيزي شبيه آن است طول ميكشد بعد از آن تا چشمه دوم شيب ملايمي پيش روي داريم ...به خاطر شرايط فصل زاگرس زيباتر از هميشه خود را به رخ ميكشد ، بالاخره خرداد ماه است و فصل اوج شكوفايي طبيعت.
الاغ ما به زحمت راه ميرفت ،پسرك كه فارغ از همه چيز به بازيگوشي مشغول بود و افساار الاغ در دستان دكتر بود كه اگر الاغ را نميكشيد ، راه نميرفت به مسير نسبتا" همواري كه رسيديم انگار الاغ جان ديگري گرفته باشد بر سرعت خود افزود به طوري كه دكتر بيچاره مبور شد الاغ را رها كند و سارا را بگيرد كه مبادا اتفاق ناگواري برايش بيافتد.سرعت الاغ بيشتر شد و ناگهان در جايي از مسير از راه خارج و به سمت درهاي كه سمت چپمان بود و بسيار سر سبز ، فرار كرد به گمانم چيزي در حدود 700 800 متر از ما فاصله گرفت و پسرك نيز به دنبال او (يا آن!!؟؟) ما نيز به سبب اينكه بارهايمان با الاغ بود به ناچار توقف كرديم. خانمها كه از انجام كارهاي سخت معاف بودند ميماند آقايان ، دكتر نيز پشت سر الاغ زد به دره ،كچل كه مشغول عكاسي بود و آقاي محترم ديگر ،ريخت و قيافهاش به كسي نميخورد كه از ته دره الاغ بيرون بياورد، كم كم الاغ از نظر ها غايب شد ...پسرك و دكتر هم! ديدم رسم رفاقت نيست، 10 يا 15 دقيقهاي صبر كردم و دنبال ان سه من نيز زدم به دره ....
الاغ را يافتيم و بارش را كه در اثر سرعت زياد به هم ريخته بود و در آستانه فرو پاشي ، مرتب كرديم و شروع به استخراج الاغ عزيز از آن دره زيبا و لي صعب العبور كرديم. دكتر ميكشد من هل ميدادم و پسرك داد و بيداد ميكرد و گاه نشتري به الاغ ميزد....
خلاصه هنگامي كه از دره بيرون آمديم و به راه رسيديم هر جهارتايمان!!! خيس عرق بوديم و دست دكتر تاول زده بود.
الاغ كه بسيار خسته شده بود اصلا" ناي راه رفتن نداشت و خيلي اذيتمان ميكرد ، طوري شد كه نرسيده به چشمه دوم خوابيد و هر كاري كرديم سر پا نايستاد كه نايستاد.كمي آب خورد و دلش به رحم آمد و تا چشمه دوم آمد .محلي كه فروشگاه مانندي در آن داير بود (البته در سياه چادر) و مردم اكثرا" صرف جهت صبحانه آنجا توقف ميكردند. ايستاديم و خستگي در كرديم و صبحانه را ميل كرديم و سر و رويي آب زديم.
ديگر بي خيال الاغ محترم شديم و كوله ها را كول گرفته و راه افتاديم.
ساعت 9 بود كه راه افتاديم ، به دليل دو روز تعطيلي و شرايط فصل تعداد افراد در مسير زياد بود و اكثرا" ز استانهاي اطراف آمده بودند.مثل اصفهان ــ مركزي – تهران و لرستاني هاي محترم. به ندرت و شايد اصلا از استانهاي دور دست مثل آذربايجان كسي را در مسير نديديم. مسير بعد از چشمه دوم واقعا" زيبا و ديدني است. و رودخانه اي كه در طول مسير است دو بار جاده را قطع ميكند و بار اول پلي فلزي شما را از خيس شدن نجات ميدهد ولي بار دوم يا بايد كفشها و جورابتان را در آوريد يا خيس شدن كفشهايتان را به جان بخريد!!.
شيب مسير تا درياچه نسبتا" ملايم است و طوري نيست كه اذيتتان كند.در بعضي جاها چشم اندازهاي مسير به حدي زيبا و خيره كننده است كه وادار به توقف و عكاسي و غور در طبيعت ميشويد.
بعضا" با افرادي كه در مسير هستند هم صحبت ميشويم و وقتي كه ميگوييم كه از تبريز به ديدن گهر آمده ايم تعجب ميكنند.تعجب هم دارد 800 كيلومتر راه كمي نيست و كمي بيشتر از يك اراده معمولي مي طلبد.
بين راه كفشهاي دوست عيالم خراب شد و با روشهاي بسيار پيش پا افتاده آنها را ترميم كرديم.
طول مسير به گفته افراد محلي قريب به 18 كيلومتر ميباشد و هنگام برگشت و موقع صعود از گردنه مشرف به مسيرمعروف به گردنه خدا قوت!! كمي اذيت ميشويد ولي در حالت كلي اگر كسي به پياده روي و صعودهاي طولاني عادت نداشته باشد، بهتر است از خير گهر بگذرد.
بعد از گذر از چشمه سوم - جائيكه بالاجبار پاهايتان خيس ميشود – تپه ماهوري است كه آخرين مرحله صعود است. مسير قوس مانندي دارد و انتهاي آن به محوطه درياچه ختم ميشود.
حوالي ساعت 4 به درياچه ميرسيم.
جالب است كه در كل طول مسير تلفن همراه آنتن نميدهد و از حضور نيروي انتظامي و يا نيروهاي امدادي خبري نيست. با وجود تعدد فراوان گردشگران فصلي خبري و كوهستاتي بودن مسير از جان پناه و حتي يك پناهگاه ساده خبري نيست و دو سه نفر از اعضاي مستقر در خود درياچه هم بيشتر به توريست ميمانند تا پليس ....!!
از فدراسيون كوهنوردي يا ورزشهاي همگاني هم خبري نيست و اين از نقاط ضعف رفتن به اين منطقه ميباشد.
مثل تمام مناطقي كه پاي ابوالبشر ايراني جماعت به آنجا رسيده است و از شر زباله در امان نمانده، درياچه و مسير آن نيز از اين قاعده مستثني نيست و دل هر بيننده اهل ذوقي را مي آزارد. از بطريهاي پت خالي تا بسته هاي خالي چيپس و قوطيهاي مشروب.....!!!
جاهاي مناسب براي نشستن و استراحت قبلا" اشغال شده بود و ما در گوشه اي دور از ديد درياچه نشسته و ناهار را ميل كرديم . و بعد از ناهار هم هر كس در گوشه اي چشمي بر هم گذاشت .
بيدار كه شديم خواستيم دوري هم در اطراف درياچه بزنيم .
درياچه در 35 كيلومتري جنوب شرقي شهر درود واقع گرديده است اين درياچه همچون نگيني در مركز منطقه حفاظت شده اشتر انكوه در ارنفاع 2350 متري از سطح در ياي آزاد قرار گرفته است و شامل 2 بخش بنام هاي گهر بزرگ ( كله گهر ) و گهر كوچك ( كره گهر ) ميباشد . وسعت : درياچه گهر بزرگ حدود 100 هكتار و عمق درياچه بين 4 تا 28 متر و عرض آن بين 400 تا 800 متر و طول آن 1500 متر ميباشد( به نقل از بروشور سازمان حفاظت محيط زيست)
در نيمه روز هوا حسابي گرم است و اب درياچه به حدي صاف و زلال است كه انسان را به شنا و آبتني وسوسه ميكند. ما هم در مقابل اين خواهش نفساني تاب مقاومت را از دست داده و محياي شنا ميشويم. شناي ما در درياچه 40 دقيقه اي طول ميكشد. البته آقايان امكان كسب اين فيض را دارند و بالطبع خانمها محروم از اين لذت....!!
در محوطه درياچه پنلهاي خورشيدي براي آنتن بي تي اس موبايل نصب شده و پوشش شبكه غليرغم كاستيهاي فراوان ، كار راه انداز است و جوابگوي نيازهاي حداقلي است.
از همين پنلها در روشنايي محيط نيز استفاده شده و چراغهايي در محيط نصب شده است. كه ما بدليل ترك محل طرز كارشان را نديديم.
كم كم آماده ي برگشت شديم و ساعت 6 راه افتاديم. جاهايي از مسير را هم كه در هنگام رفت به دليل خستگي نديده بوديم بيشتر به چشم ميامد .مخصوصا" رودخانه خروشاني كه از دل يك سنگ بيرون ميامد.
بار انداز الاغها در محوطه درياچه بود.و ما بخاطر سارا مجبور بوديم الاغ ديگري اجاره كنيم. سارا را بار الاغ كرديم و دكتر به همراه صاحب الاغ كه پسر جوان بسيار ورزيده اي بود راه افتادند و قرار شد اگر زودتر از ما رسيدند ، منتظر ما بمانند.
در مسير برگشت به خاطر خرابي كفش دوست عيالمان و كمي بعدتر پارگي كفش خود عيال سرعتمان خيلي كاسته شد. و بالاجبار به تاريكي هوا برخورديم. خوشبختانه چراغ قوه هايي كه همراهمان بود هايمان بسيار پر نور و سبك بودند و كمك بسزايي برايمان بود.تاريكي شب در مسير برگشت و سكوت كوهستان و انبوه ستارگان بسيار آرامبخش و زيبا بود.تنها جايي از مسير كه كمي عيالمان اذيت شد گردنه خدا قوت بود كه به هر طريق آنهم تمام شد. البته به دليل خستگي بچه ها ، آقاي مؤدب در ابتداي گردنه بساط چاي نبات را فراهم كرده بود كه خيلي بجا بود و چسبيد. حول و حوش ساعت 12.30 به انتهاي مسير رسيديم.
متاسفانه ميني بوس هلال احمر نجف آباد در پاركينگ به گلگير ماشين دكتر برخورد كرده بود و اين از حلاوت مسافرت كاست.مجبور شديم شب را هم در آنجا خوابيده و صبح كارهاي مربوط به بيمه و كروكي را انجام دهيم. جالب اينجاست كه پاسگاهي كه امور مربوط به درود را ادااره ميكند در 25 يا 30 كيلومتري درود در مسير راه آهن درود ازنا قرار دارد و پاسگاهي در يك دهكده كوچك است. كه اهالي از شنيدن داستان مسافرت ما كلي ذوق ميكنند.
كارهاي مربوط به بيمه را در پاسگاه ياد شده و پليس راه چالان چولان در دوراهي دورود به خرم اباد انجام داده و راهي تبريز ميشويم.
قرار شد دكتر جلوتر رفنه و از بروجرد نان تازه تهيه كند و ما بساط صبحانه را در جايي مناسب فراهم كنيم.
در بالاترين نقطه گردنه زاليان - بين بروجرد و اراك بيتوته ميكنيم و صبحانه مفصلي ميل ميكنيم.(املت با فلفل فراوان وو پيازو ....).
و راه ميافتيم.قرارمان براي ناهار رستوران بين راهي غزال بين لبهر و خرمده در اتوبان تبريز تهران است . بين راه سري به يكي از دوستان در اراك ميزنيم و گلويي تازه ميكنيم .يخ و ميوه خنك بار راهمان ميكنند و مطابق معمول دكتر از تهران به سمت تبريز ميرود و ما از بويين زهرا. ساعت 4.30 به محل مقرر ميرسيم.
كمي بالاتر مزرعه گندم با صفايي است. جوجه كباب را در آتشي كه برپا داشته ايم سر منقل ميگذاريم و جايتان خالي ناهاري نوش جان ميكنيم و چند تايي بلال هم داشتيم كه ترتيب آنها را هم ميدهيم و آرام آرام راه ميافتيم. بقيه راه را كه حدود 400 كيلومتر است را با هم ميآييم.
ساعت 11 شب به تبريز ميرسيم و در دروازه تهران با رفقا خدا حافظي ميكنيم و 11.30 به منزل ميرسيم ، بعد يك دوش آب سرد و رختخواب نرم.........
بدين ترتيب يكي از مفرحترين مسافرتهاي طبيعت گردي ما شكل گرفت و خاطرهاي تكرار نشدني در اذهانمان نقش بست.
رفتيم و گهر- نگين اشترانكوه را ديديم و برگشتيم.
خداي را شكر..............
عكسهايي چند از مسير رفت و برگشتمان....



















تبريز،سفر به تبريز و ديدار از آذربايجان...، راهنماي سفر به تبريز و آنچه كه در سفر به تبريز بايد بدانيد