اولين شهري كه در خروج از مرز به آن ميرسيم بيله سووار آذربايجان ميباشد . راننده ما كاري بانكي دارد و ما بالاجبار 10 -  15 دقيقه اي معطل او ميشويم ، و فرصتي ميشود تا چرخي در شهر بزنيم ، از نانوايي كه خانم جواني اداره اش ميكرد تا  مدرسه ابتدايي كه بچه ها در حياط آن مشغول بازي بودند.

شهر كوچك و به مراتب تميزي _ از لحاظ مبلمان شهري و نظافت معابر _ به نظر ميآيد .

كار راننده كه تمام شد  راهي ميشويم . شهر بعدي كه چاده از آن عبور ميكند سليان ( SƏLİYAN ) نام دارد  و به لحاظ اقليمي يكي از شهرهاي گرم آزربايجان است و صنعت دامداري و كشاورزي در آن رونق دارد و گوشت اين منطقه  چه گاو و چه گوسفند در اين جمهوري زبانزد خاص و عام است. راننده در كنار يكي از قصابيهاي اين شهر كه كنار جاده واقع شده براي خريد گوشت توقف ميكند و ما نيز فرصت را غنيمت دانسته و چند كيلويي گوشت ميخريم و چون هوا خنك بود نگران خرابيش نيستيم و آنرا در صندوق عقب مرسدس  گذاشته و دو باره راهي ميشويم. بعد از مدتي كه شكمها احساس گرسنگي ميكنند در يك رستوران بين راهي توقف ميكنيم . اكثر رستورانهاي اين مسير سرويس خوبي ارايه ميدهند و قيمتهاي نسبتا" مناسبي دارند. سرويس خوب به اين معنا كه مثلا" در اغلب رستورانهاي ايران ليواني كه براي سرو نوشيدني  استفاده ميشود ليوان پلاستيكي يك بار مصرف ميباشد  كه شايد از  لحاظ بهداشتي محسناتي دارد اما به نوعي كلاس كار پايين ميآيد و صورت خوشي ندارد.در اين رستوران نه چندان پر زرق و برق  همه چيز مرتب است ، از روميزي هاي پارچه اي تميز تا ليوانهاي شيشه اي براي سرو نوشيدني و منوي نسبتا" مفصل  با قيمتهايي مناسب.

ناهار را كه خورديم دوباره راه ميافتيم . دولت جمهوري آذربايجان پروژهاي در دست اجرا دارد كه جاده موجود  از آستارا تا مرز گرجستان و  روسيه  به شكل اتوبان در خواهد آمد. به تدريج كه اين راه ساخته ميشود به روي ترافيك عبوري باز ميشود ، راه قديم وضع اسفناكي داشت و ديگر به درد رانندگي  نميخورد و اين به دليل آن بود كه دولت اتحاد شوروي احتياجي نميديد تا به آباداني اين منطقه دست يازد . فقط جاهايي آباد بود كه به درد اتحاد استالينيستي شوروي ميخورد.

جاهايي از اتوبان كه به روي ترافيك عبوري باز شده است از كيفيت بسيار بالايي برخوردار است واز لحاظ علايم و نشانه ها و كيفيت آسفالت در حد جاده هاي اروپاست و جالب آنست كه سقف سرعت بر روي 90 كيلومتر بسته شده است و جالبتر اين كه مرسدس ما سيستم كروز كنترل داشت و راننده با تنظيم سرعت به روي 90 كيلومتر ديگر كاري به پدال گاز نداشت و مطمئن از سرعت خودرو، نگرانيي از بابت  پليس راه و دوربينهاي كنترل سرعت  نداشت.

فاصله مرز  بيله سووار تا شهر باكو 200 كيلومتر است و پس از طي در حدود 100 كيلومتر درياي خزر نمايان ميشود. و كم كم كه به باكو نزديك ميشويم چاههاي نفت  و لوله ها و تاسيسات آن پديدار ميشوداغلب اين تاسيسات كهنه است ولي در حال بازسازي  ، به  گونه اي كه فرق تاسيسات ديروزي كه ساخت شوروي ميباشد با تاسيسات در حال تعويض غربي به وضوح قابل مشاهده ميباشد.

نزديكيهاي ساعت 4 به باكو ميرسيم   فرق بين شهري كه من دو سال پيش ديده بودم با شهري كه ميديديم بسيار بود و اين از ورودي شهر  و دكوراسيون و مبلمان شهر به وضوح مشخص بود.حتي ميدان بهرام گور كه محل قرار ما بود.

يكي از دوستان به پيشوازمان آمد و مارا تا منزل برد. كمي سوغاتي كه به رسم ادب  همراهمان بود را بين دوستان پخش كرديم ، دو سه جعبه باقلوا از جلالي و دو سه جعبه قرابيه از قنادي دقيق و چندين جعبه آجيل اعلاي تبريز از تواضع  به همراه مقداري ادويه جات و حلواي گردو ...

براي شام به افتخار ما شام مفصلي تدارك ديده بودند و ميز بسيار زيبايي چيده بودند. سبزي خوردن را مثل ما قر و قاطي نميكنند و سبزيها را در بسته هاي كوچك و مرتب سر ميز ميگذارند و جالب اين كه خيار را به همراه ميوه سرو نميكنند و تنها استفاده سالادي دارد  و بيشتر براي تزئين سفره به كار ميرود و  بر خلاف سفره ما كه قوت غالب را نان و برنج تشكيل ميدهد مطبخ آزربايجان به نظر بيشتر زنگين تر مينمايد و تنوع غذايي بسيار بالايي دارد . اين امر در سرويس رستورانها نيز به وضوح مشخص است. به هرترتيب شام را صرف كرديم و بساط چاي و ميوه و آجيل برپا شد و از هر دري سخني تا انتهاي شب...

شب را خوابيديم و خستگي راه از تنمان بيرون رفت. روز سه شنبه  بود و آخرين چهارشنبه سال را كه چهارشنبه سوري يا چهارشنبه آتش OD ÇƏRŞƏNBƏSİ  را آغاز نموديم. در اكثر ميادين مهم شهر بساط رقص و آواز برپا بود و مردم به رغم سردي هوا براي ديدن مراسم صف بسته بودند . براي مراسم چهارشنبه سوري ايرانيان زيادي نديدم  و از بخت بد ما آنروز هوا بسيار سرد بود و عيال محترم هم كه سرمايي است تاب سرما را نداشت و عليرغم مردم محلي كه لباسهايي بسيار معمولي به تن داشتند و احساس سرما در چهر شان هويدا نبود  ايشان از سرما ميلرزيد  و مجبور شديم كه به منزل مراجعه كرده و شال و كلاه را محكمتر كنيم ، برگشتيم و بعد از تعويض لباس متوجه شديم كه در محوطه مجتمع مسكوني كه ما بوديم بساط بزن و بكوب بر پا بود و هيمنه بسيار بزرگي از آتش بر پا بود و جوانان دور آتش حلقه زده بودند و ميخواندند و ميرقصيدند . ما نيز قاطي مردم شديم و جاي شما خالي تا آخر شب با جوانان بوديم.

 

باكو شهر فاره ها - پارك فيلارمونيا

 

جنب و جوش عجيبي بين بچه هاي كم سن و سال حاكم بود و دليل اين موضوع را نيز بعد از مراجعه به منزل فهميديم . ميزبان مهمان نواز ما مقدار بسيار زيادي تنقلات و شكلاتهاي مرغوب فراهم آورده بود  و بچه ها با مراجعه به درب خانه ها و دق الباب  در گوشه اي پنهان ميشدند  و كلاههايشان را دم در ميگذاشتند تا   صاحب خانه بسته به وسعش تحفه اي در آن نهد  و دم  در بگذارد  و بچه ها بعد از بسته شدن در ميآمدند و كلاههايشان را بر ميداشتند. و اين ماجرا 5 الي 6 مرتبه تكرار شد. و خانم ميزبان ما كه بسيار با جود و سخا بود و گشاده دست ، هيچ بچه اي را دست خالي از در منزل برنگرداند  و همه را به نوعي راضي روانه كرد.

 

هياهوي بچه ها كم كم تمام شد و مرد خانه از سر كار رسيد و بساط شام چيده شد شام آنروز ما برنج و دلمه و كباب لقمه و نوعي خورشت آلو به همراه دانه هاي اناري بود كه با پياز سرخ شده بود و با سس (درسينگ) بسيار مطبوعي رويش را پوشانده بودند كه در كره سرخ شده بود و بسيار خوشمزه بود. بعد از شام هم بساط چاي و باقلوا و كشمش تيزابي و انواع مربا به راه بود و ذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه اكثر مردم در اين جمهوري  چاي را با قند نميخورند و بيستر با تنقلات شيرين چاي مينوشند.

فردايش روز اول نوروز بود و روز شلوغي را پيش رو داشتيم و از فرط هيجان و خستگي زود خوابيديم وتا صبح زود بيدار شويم.

از دو سه سال پيش كه رئيس جمهور اين كشور زيبا نوروز را عيد ملي اعلام كرد  اين ايام به مدت 5 روز تعطيل ميباشد . صبح بعد از تناول صبحانه مفصل (نان تازه پنير محلي شير داغ عسل و كره و سر شير و سوسيس و كالباس و آب پرتغال و ...!!!! من صبحانه را خيلي دوست دارم.) سوار مترو شديم به مركز شهر رفتيم. مترو شهر باكو با آنكه زياد مفصل نيست اما قديمي و زيبا و بسيار منظم است  و در دوسه خط كه در حال توسعه نيز  است به مردم سرويس  ميدهد اسم ايستگاهي كه نزديك منزل ما بود 28 ماي (28 may ) و كمي دورتر  اينشاات چيلار (كارگران) ((İNŞAATÇİLAR    بود  كه در قسمت نوساز شهر و نسبتا" متوسط به بالاي شهر بود و به دليل ارتفاع زياد از جاهاي ديگر شهر به مراتب سردتر بود . ايستگاه هاي مترو در حال باز سازي است و كم كم چهره روسي شهر رنگ ميبازد و به تدريج مظاهر كمونيسم از شهر رخت بر ميبندد به طور مثال مترو ايچري  شئهر در قديم به نام باكي ساوئت مترو ايستانسياسي (BAKİ SOVİE   

 İSTANSİYASİ) خوانده ميشد كه الان به خاطر موقعيت آن كه در يكي از وروديهاي بافت قديم باكو به نام ايئچري شهر خوانده ميشود  كه خود ايچئري شهر بسيار ديدني است و  يك روز براي ديدن آن كفايت نميكند. مترو سااحل نيز عمق بسيار زيادي دارد و بسيار زيباست و خروجي آن در مركز تجاري شهر به پاساژ ساحل راه دارد كه پر از برندهاي لوكس است و اطراف آن كه به منطقه تارگووي راه دارد نيز ديدني ست.

تمام خيابانهاي منتهي به آزادليق ميداني (ميدان آزادي) بسته بود و از مترو  تا ميدان را پياده رفتيم . مراسم با حضور رييس جمهور با قطع روبان  قرمز  سبزي بزرگي كه تزيين شده بود شروع شد . حاشيه درياي خزر در باكو پارك بسيار بزرگي است كه به نام بلوار خوانده ميشود. و پس از باز سازي كه اخيرا" صورت گرفته است بسيار زيبا و ديدني  شده است  .تمام آداب و سنن اين كشور از شهرستانهاي كوچك تا شهرهاي بزرگ نمايندهاي جهت معرفي شهر خود داشتند . گروههاي رقص و موسيقي وبر پا بود . و ايرانيان بسياري نيز ميان مردم ديده ميشدند كه با حسرت و اشتياق فراوان اين مناظر را به تماشا نشسته بودند . تا اواخر روز ميان اين جشن باشكوه گشتيم و لذت برديم  .

كارونسرايي در شهر قديم

 

 ناهار راهم  در رستوران كوچكي نزديك بلوار صرف كرديم و اخر شب پس از تماشاي مراسم آتش بازي  بسيار مفصل و ديدني و پر هيجان به منزل مراجعه كرديم. در تماسي كه با ايران داشتيم فاميل نيز جريان جشنها را از تلويزيون ديده بودند . نكته مهمي  كه بايستي  حتما" به آن اشاره كرد ، سازماندهي بسيار دقيقي بود كه در خلال اجراي اين مراسم به وضوح به چشم ميخورد. چيزي كه در مملكت خودمان در بسياري از مراسم عمومي كه برگزار ميشود جاي خالي آن آشكارابه چشم ميخورد. روز اول عيد بدين منوال گذشت و ما نيز خسته از هيجانات روز به منزل برگشتيم و جايتان خالي شام مفصلي را كه ميزبان سخاوتمندمان تدارك ديده بود را نوش جان كرديم و بعد از گپ و گفت و گويي مختصر راجع به اتفاقات ان روز خوابيديم. شام آنشب نيز برش روسي و نوعي خورشت شامل قيسي و بلوط و آلو و سبزيجات معطري بود كه در روغن حيواني محلي سرخ شده بود به همراه آبميوه هاي گاز داري كه طيف بسيار وسيعي  از انواع مزه ها بود  . صبح روز بعد نيز برنامه مشابهي داشتيم كه شامل گشت و گذار در محل جشنها و بازديد از ايچئري شئهر بود. بعد از صبحانه مفصل را ه افتاديم و به بلوار رسيديم  كه بساط جشن دوباره بر پا بود . در قسمتي از بلوار مشرف به دريا قلعه اي باستاني به شكل مدور  و رو به دريا وجود دارد كه داستانهاي جالبي دارد و از بالاي آن ميتوان چشم انداز زيبايي از شهر باكو را تماشا كرد. نام ان قلعه دختر يا قيز قالاسي qiz qalasi است. ورودي آن هم 4 مانات معادل 5500  تومان است.

 

.

قسمت شرقي قلعه كه داخل پارك بسيار زيبايي است  به داخل ايچئري  شهر راه دارد و اصولا" قسمت قديم شهر بين ديواري محصور است كه از 4 يا 5 ورودي ميتوان به داخل  رفت و براي عبور و مرور  وسايل نقليه به  داخل اين شهر مقررات سفت و سختتي وجود دارد كه  اين به دليل جلوگيري از استهلاك و فرسايش منطقه

 

 

ميباشد.

 

 

 

 

  از داخل كوچه تنگ و باريكي گذشته و به محوطه بزرگي ميرسيم كه مجسمه بسيار زيباي صابر ،شاعر بزرگ آذربايجان در آن قرار دارد .

 

ذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه ميتوان باكو را شهر مجسمه ها ناميد . از تمام مفاخر آذربايجان ميشود حداقل يك مجسمه در باكو پيدا كرد كه آثار هنري بسيار ارزشمندي هستند. در اين محوطه كه ذكر آن رفت تعداد زيادي چادر هاي بسيار زيبا  به رنگ سفيد بر پا بود كه بيشتر محل عرضه اقلام فرهنگي هنري اين كشور بود و در محوطه  ميان اين چادرها بلند گوهاي بزرگي نصب بود كه موسيقي محلي با ريتمهاي تند پخش ميكرد كه هر ناظري را به جنب و جوشي ناخود آگاه  وا ميداشت.

.

جوانان دسته دسته در اين محل جمع ميشدند و دم ميگرفتند و ميرقصدند پايكوبي ميكردند و كساني را نيز به شكل شخصيتهاي افسانه اي يا هنر پيشه هاي قديمي ملبس كرده بودند كه ميان مردم ميگشتند و با آنان عكس يادگاري ميگرفتند. مثل مشهدي عباد و دده قورقود ونظامي گنجوي و ملا نصرالدين تا شخصيتهاي مونث فيلم مشهدي عباد . ذكر اين نكته نيز بجاست كه آذزبايجان اولين كشور مسلماني بود كه در آن فيلم سينمايي جلوي دوربين رفت آنهم با شركت هنر پيشه هاي آذري!!

صحنه به قدري جذاب بود كه ما تا شب غرق اين مناظر بوديم و گذشت زمان را حس نكرديم.

آنروز مان نيز بدينسان گذشت . فرداي آنروز را خانم از ما قول گرفته بود كه به مراكز خريد  و بازار سر بزنيم . از جلوي در مجتمع سوار ميني بوس شديم و به بازار رفتيم . بازار جديدي به نام سدرك و بينه  sədərək &  binə در ورودي غربي باكو احداث شده كه  جاي سدرك و بينه قديم را كه بين ايرانيان به نام آيروپورت معروف بود  را گرفته است و مكانهاي قديمي جع آوري شده اند و به جاي بلوار قديم ماسكوويچ كه شهر را به فرودگاه حيد ر علي اف وصل ميكرد  اتوبان بسيار مدرني ساخته شده است. سدرك و بينه دو بازار بسيار بزگي هستند كه به فاصله تقريبي3 كيلومتر از هم احداث شده اند  و براي خريدهاي ارزان قيمت جاي مناسبي است كه رستورانهاي متعدد و كيوسكهاي فروش ارز و دسترسي مناسب و تنوع زياد جنس ايرانيان و خارجيان بسيار زيادي را بدينجا  مي كشاند.سه روز كاري را اسير حضرت عيال بوديم و خلاصه خريد هاي خانم تمام شد و به فراغت رسيديم.

گشت و گذار در وسط شهر و قسمتهاي توريستي باكو از جذابيتهاي  اين شهر است قسمت معروف به تارگووي tarqovi يا خيابان نظامي از خيابانهاي لوكس اين شهر است كه اكثر برندهاي معروف دنيا در اينجا شعبه  دارند  و رستورانهاي بسيار معروف و شيكي در اين خيابان وجود دارد و كلا" مكان بسيار خوبي براي تفريح و وقت گذراني است. ساختمانهاي قديمي در شرايط بسيار مطلوب و مناسبي نگهدار ي ميشود و  در اكثر بناها كه شخصيتهاي معروف زيسته اند، در  تابلويي مشخصات آن فرد را نوشته و سر در ساختمان نصب كرده اند. شبها نيز ساختمانهاي قديمي را به طرززيبايي نور پردازي ميكنند كه جلوه خاصي به شهر ميبخشد. از ديدنيهاي ديگر باكو ميتوان به قبرستان مفاخر باكو FƏXRİ QƏBRİSTANİ و خيابان شهدا ŞƏHİDLƏR XİYAVANİ و در بالاي آن پارك پانوراما  كه شبها منظره بي نظيري دارد اشاره كرد كه قبر سيد چعفر پيشه وري و غلام يحيي دانشيان در اي مكان است. قبرهاي بسيار جالبي در اين قبرستان است كه به ديدنش مي ارزد و از ميدان آز نفت ميشود پياده تا آنجا رفت .

 

 

 

 

از ديگر جاذبه هاي باكو حمامهاي قديمي اين شهر است كه از معروفترينهايشان حمام آقا ميكايييل AĞA MİKAİYL HAMAMİ و حمام تازا بي TƏZƏ BƏY HAMAMİ است كه اولي به خاطر فيلم مشهور مشهدي عباد كه در اين لوكيشن فيلم برداري  شده  است  بيشتر به حمام مشهدي عباد معروف است .

حمام دوم (تازا بي) حمام لوكسي است كه يكبار استحمام در آن به همراه خدمات مخصوص شامل مشت مال با شير و روغن زيتون و عسل و ...نزديك 80 هزار تومان(60 الي 80 مانات) آب ميخورد ولي به يكبار تجربه ميارزد.

 اغلب اتوموبيلهاي روز دنيا را ميتوان در خيابانهاي باكو ديد. نگارنده كه كمي  عشق ماشين دارد اتوموبيلهايي را ديدم كه قبلا" فقط مقالاتي را راجع به آنها را ميديديم و ميخواندم. از مرسدس SL65    با 12 سيلندر تا بنتلي و بوگاتي ويرون  و انواع پورشه و لامبو وهامر هاي غول پيكر تا فراري و ميني هامان و بي ام و و ماشينهاي لوكس آمريكايي مثل دوج وايپر و كاديلاك سيكستين و اسكاليپ و كرايسلر و فورد كه اين نيز از قسمتهاي جالب سفرمان  بود 

يك روز براي ديدن تارگووي كافي نيست بخصوص كه جديدا" نيز بازسازي شده است . براي خريد يادگاريها معرف شهر باكو مثل جا كليدي يا ليوان و بشقاب  و ديوار آويز مكان خوبي است. چندين موزه و تاتر نيز در اين خيابان است كه اگر فرصت كنيد بسيار خوش ميگذرد.

 

موسيقي بين مرددم آزربايجان جايگاه خاصي دارد و علاوه بر موسيقي پاپ و  جوان پسند ،  موسيقي مقامي نيز كه  شباهتهاي بسيار زيادي به موسيقي اصيل و سنتي ايران دارد نيز بين خواص و طبقه متوسط جايگاهي وي‍ژه دارد . اگر فرصت كنيد با كمي جستجو ميتوانيد خود را يك شب مهمان موسيقي آذري كنيد .

 

در شهر باكو به تالارهاي عروسي متعددي بر ميخوريد كه بسيار پر طمطراق و مجلل هستند. بين مردم آ زربايجان مراسم عروسي از جايگاه بسيار خاصي برخوردار است.و اين به وضوح از تعدد تالارها و جلال و جبروتشان ميشود پيداست.

رستورانهاي زيادي نيز در شهر باكو موجود است كه علاوه بر صبحانه و ناهار براي شبها بخصوص در ايام عيد و جشن مراسم ويژه اي دارند كه محيطي خانوادگي دارد و براي يك شب خوشگذراني و رقص و آواز محلهاي مناسبي هستند كه ميشود آدرسشان را يا از هتل محل اقامتتان يا رانندگان تاكسي پرسيد . راستي تا يادم نرفته است بگويم كه تا حد امكان از تردد با تاكسي بپرهيزيد كه كرايه تاكسيها مانند استانبول سرسام آور است. به جاي آن ميتوان از اتوبوس و ميني بوس و مترو استفاده كرد.

در مجموع ما 10 روز در باكو بوديم  و اين مدت به ما شديدا" خوش گذشت. و جاي شما خالي بود.

از مكانهايي كه طي اين 10 روز ديدن كرديم معبد آتشگاه در روستاي امير جان باكو بود كه زيارتگاه زرتشتيهاست و مكان جالبي بود كه يزد را در ذهن انسان تداعي ميكرد. با نمادهايي از اهورا مزدا و فروهر.

 

 

 

 مكان ديگر يانار داغ يا كوه سوزان بود yanar dağ كه به دليل فوران گازهاي داغ قسمتي از كوه در حال سوختن بود و به ديدنش ميارزيد

.

 

 دوستمان يك دستگاه اتوموبيل    فولكس توارگ  VW.TUAREG مدل 2007 داشت كه ماشين بسيار مرتب و لوكسي بود و كلي لذت  راننگي  با ماشين  روز دنيا را تجربه كرديم . امكانات بسيار جالبي داشت. از سقف پانوراما  و صندلي هاي تمام چرم گرم و سرد شونده  تا سيستم گرمايشي و سرمايشي دو منطقه اي  و دنده تيپ ترونيك 6 سرعته با قابليت تعويض دستي و چراغهاي زنون با قابليت تنظيم خودكار و گردش در سر پيچها به همراه پيچش چرخها  و سيستم اي بي اس و ائي بي دي و  اي اس آر و ئي اس پي وسيستم صوتي بوس و راهنماي روي آئينه ها  و كروز كنترل  و سيستم ديفرانسيل دوبل با تنظيم اتوماتيك و آينه هاي تا شونده و  شيشه جلوي فتو كروم و درب برقي صندوق عقب و سيستم ورود بدون كليد و استارت دگمه اي و بلو توث و نويگيشن به همراه دوربين دنده عقب به همراه سيستم تنظيم ارتفاع  و كامپيوتر سفري با پيشرنه 3.5 ليتري توربو مجموعه اي بسيار ديدني پديد آورده بود  كه به قيمت 27000 دلار خريداري شده بود!!!.

    در مجموع مسافرت خوبي بود كه خاطرات زيادي را در ذهنمان به يادگار گذاشت. صبح روز دهم باكو را با تمام زيـبـــائيهايش ترك كرديم و عصر هنگام به تبريز رسيديم.

جاي همه شما خالي